در حوالی احوالم

سلام خوش آمدید

دارم کتابی رو می‌خونم که سالی که چاپ شده من هنوز به دنیا نیومده بودم. قیمت ۱۹۰ ریال. کاغذ گرماژ بالایی که رنگش به سفیدی کاغذهای امروزی نیست. شایدم بوده و گذر زمان زردش کرده. تصویری که روی جلدشه رو نمی‌تونم به درستی تشخیص بدم که دقیقا چیه. 

----

این روزا میل شدیدی به ثبت احوالم دارم و متاسفانه کانالم در دسترس نیست دیگه تا توش بنویسم. توییتری هم نیست که توش توییت کنم از خودم.

حس‌های خیلی متنوعی دارم که البته خوب نیستن توی سرم جولون می‌دن و خب نمی‌خوام توی فضا منتشرشون کنم و خب توی خودمم از تو می‌خورنم. 

----

هیچ وقت نتونستم با این اصل برون ریزی افکار روی کاغذ کنار بیام....یه وقتی خیلی مینوشتم. خاطره. روزنوشت. ادبی. شعر و ... اما دیگه نه. دیگه نه

 
 

 

 

نفسم از دیروز صبح تقریبا باز خراب شده. همیشه تنها تایم خوب بودن حالم تو اینجور مواقع، موقع خوابه که اونم دیشب توی خواب یا خواب میدیدم که نفسم سخته یا واقعا اینطوری بود. 

دیروز باز هوس وبلاگ نوشتن کردن ولی خیلی استقامت به خرج دادم تا هوسش از سرم نیوفته. الان رسیدم سر کار و تا بهم کاری محول نشده سریع اینجا رو که سالها بی‌کار افتاده بود رو باز کردم. وبلاگنویسی حسش هزاری با کانال نوشتن توفیر داره.